یه دختر اروم ک حرفای زیادی برای نوشتن داره وبلاگمو خیلی دوس دارم چون پناه همه بی پناهی های منه❤

دفترچه خاطرات من دفترچه خاطرات من دفترچه خاطرات من

Litttman

چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۴ 12:8 ~ Mohadeseh

حیف بود که عکس این خوشگله تو وبلاگ نباشه

امیدوار باهاش صدای کلی قلب تپنده و سالم رو بشنوم

صدای قلب هایی رو بشنوم که پر از امید و عشق باشن❤️

امتحان دادن جالب مون😂

سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ 23:42 ~ Mohadeseh

دیروز امتحان تاریخ تمدن داشتیم و فقط هم یه روز فرصت داشتیم ۱۴۰ صفحه هم استاد از رفرنس مشخص کرده بود تا بخونیم هر چقدر اصرار کردیم فرصت کمه برنامه امتحانا خیلی فشرده شده از حجمش کم کن قبول نکرد که نکرد

خلاصه تو همون یه روز با بدبختی ۱۴۰ صفحه رو خوندم دور اولمو ۴ صب تموم کردم

۶ صب بیدار شدم رفتم دانشکده تا مرور بکنم امتحانم ساعت ۱۱.۵ بود تازه مرور کردنو شروع کرده بودم که....

که سرایدر دانشکده اومد کتابخونه پرسید امروز امتحان دارین گفتم اره امتحان تاریخ داریم گف اره سوالاتو دیدم خیلی سخت بودن یکی از سوالارو هم گف بهم بعد من گفتم سوالارو دارین گف اره عکس گرفتم خلاصه سوالارو دادو منم فرستادم به ۵ نفر از دوستام

بعد من سرایدارمون به نماینده مون و یکی دیگه از پسرا هم سوالارو داد ولی نماینده مون به کل کلاس سوالارو پخش کرد رتبه یک کلاس مونم حسابی ناراحت بود و گفته بود سوالارو نمیخوام چرا نمیخواد؟

چون میخواد بعدن بره همه رو لو بده

احتمالا امتحان تاریخو مجبور شیم دوباره بدیم

خاطره جالبی بود خلاصه

بچه ها هم پول جمع کردن برا سرایدارمون کادو بخرن😂

تا شاید تو امتحانات بعدی هم یاری مون کنه ولی من میدونم یکی میره لو میده و همه مون بیچاره میشیم اون سرایدار دلسوزمونم اخراج میشه در نهایت🫠

عکس پایینم از جلسه آزمونم گرفتم خیلی جای خوشگلی افتاده بودم پیچک های رو نرده ها خیلی آرامش میدادن بهم

دل نوشت

یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۴ 10:22 ~ Mohadeseh

خدا کاری کرد که کوچک تر از سنم به نظر بیام تا همه اون سال هایی که به خاطر غم و مشکلات از دست داده بودم جبران شه!🩵

عاقل بودن یا باهوش بودن؟

سه شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۴ 10:40 ~ Mohadeseh

به نظرم بین باهوش بودن و عاقل بودن تفاوت زیادی وجود داره

باهوش کسی که ایکیو زیادی داره

ولی عاقل کسی که قدرت تصمیم گیری و مدیریت بالایی داره

احساس خوشبختی؟

پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۴ 11:49 ~ Mohadeseh

چن روزه عمیقا این موضوع رو درک کردم که پول خوشبختی نیس

الان من با اینکه کلی پول تو حسابم دارم ولی اصلا احساس خوشبختی نمیکنم

از یه طرف داداشم که ریاضی شو افتاده و اصلنم درس نمیخونه و میگه من باید فوتبالیست بشم و الان به یه بحرانی برا خانواده مون تبدیل شده کل روزم تو اتاقشه و بیرون نمیاد و میگه من نمیخوام درس بخونم نمیخوام دانشگا برم من میخوام برم فوتبال بازی کنم فقط فوتبال بهونه ای شده برا درس نخوندنش

از یه طرف امتحانای خودم که اولش گفتن قراره شهریور باشه و بعد اوردن تیر ماه و منم تو زمان جنگ هیچی نخوندم چون گفته بودن شهریوره الانم کل ایران شهریوره به جز دو تا دانشگاه

میخواستم برم باشگاه ثبت نام کنم ولی الان درگیر امتحانام کل تابستون

امسال اخرین تعطیلات تابستونی من بود چون سال دیگه آزمون علوم پایه باید بدم تابستون و باید مثل خر درس بخونم سال های بعدترم کشیک هامون شروع میشه

لعنت به جنگ که کل تابستون منو خراب کرد💔

بدبختیییی بدبختییی

چهارشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۴ 19:37 ~ Mohadeseh

میخوام اعتراف کنم زمان هایی که نمی تونم درس بخونم و دیگه رد میدم برمیگردم به خودم میگم خانوم دکتر درساتو بخون😂

ینی این اوج انگیزه دادن به خودمه دیگه

دارم روزای سختی رو میگذرونم خیلی سخت

از وقتی که وزارت علوم گف امتحانا شهریوره منم فک کردم وزارت بهداشتم امتحانارو میندازه شهریور که ۸۰ درصد کشورم این جوری شد

ولی ولیییی معاون اموزشی مریییییض دانشگاه من رکب زد بهمون و از ۲۱ تیر تا ۱۱ مرداد فشرده امتحان دارم

مثلا برا درس سه واحدی که قبلا یه هفته فرصت داشتم بخونم الان با برنامه جدید سه روز فرصت دادن برای دوتا درس سه واحدی این اتفاق رخ داده

زیبا نیست؟

یه برنامه ای شده فک کنم کل ترمو باید دوباره بخونم سال بعد🫠

فعلا دارم تلاش میکنم امیدوارم پاس شم و مشروط نشم این ترمو

خدایا خودت این ترمو به خیر بگذرون

حسادت

شنبه هفتم تیر ۱۴۰۴ 2:32 ~ Mohadeseh

امروز یه جایی خوندم که نوشته بود :

ما در میان آدم هایی با چهره های صمیمی اما حسود زندگی میکنیم💔

تا حالا برا خودمم پیش اومده برا کسی یا چیزی حس حسادت داشته باشم

وقتایی که این حس رو دارم در وهله اول عمیقا از خودم بدم میاد

مثلا خیلی وقتا به مژه های بلند حسادت میکنم

زوج های عاشق میبینم غبطه میخورم

و از همه بدتر گاهی از موفقیت آدم هایی که ازشون بدم میاد ناراحت میشم

این جور موارد چیزایی هستن که خوش قلب بودن منو زیر سوال میبرن

ناراحتم از خودم.

بعد مدت ها

سه شنبه سوم تیر ۱۴۰۴ 1:43 ~ Mohadeseh

به سختی تونستم بیام اینجا پست بذارم اون روز خیلی دلم گرفته بود عمیقا نیاز داشتم که بیام اینجا و بنویسم ولی هر کاری کردم سایت برام بالا نمیومد که نمیومد

از اتفاقای این چن روز بگم که

بالاخره بعد مدت ها انتظار گوشی پزشکی لیتمنم رسید یه ماه پیش خریده بودمش ولی تازه رسیده دستم تا خالم از آمریکا برسه تهران و از تهران بیاد شهرمون اینم یه ماه طول کشید

ولی خب خیلی باید صبر کنم که برم بیمارستانو ازش و استفاده کنم زمانی که میرفتم کتابخونه و برا کنکور میخوندم دانشجو های پزشکی رو میدیدم که کتابای سیب سبز میخونن همیشه با خودم میگفتم ینی میشه یه روزی منم دانشجو پزشکی باشم و سیب سبز بخونم؟ولی الان حتی گوشی پزشکی خریدممم باورم نمیشههههه💕

این روزا هر روز صبح به امید صلح از خواب بیدار میشم ولی انگار هر روز جنگ داره بیشتر میشه فک میکنم تا یه هفته حداکثر دیگه تموم شه البته هفته پیشم اینو میگفتم من انتظار داشتم سه چهار روز طول بکشه ولی الان...

میون همه این بدبختی ها دستگاه کرلی شیگلمم امروز به رسید ولی عمیقا پولامو به چوخ دادم میتونستم یه سکه پارسیان بخرم ولی این ماه بین پس انداز و ولخرجی من ولخرجی رو انتخاب کردم اما از ماه آینده واقعا اقتصاد مقاومتی در پیش میگیرم

باید هر ماه حداقل ۴ میل پس انداز کنم

چون سال بعد مطمئنم شدیدا نیازمند پولم برا خریدن چیزایی که میخوام

Helping others is the miracle of my life

سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴ 1:11 ~ Mohadeseh

امشب حوالی ساعت ۹ یه دلشوره بدی داشتم دلم خیلی گرفته بود با خودم گفتم بذار حداقل ۱۰۰ تومن نذری که قبلا کرده بودمو به حساب محک پول واریز کنم شاید دلم آروم شه

به طرز عجیبی نیم ساعت بعد حالم خوب شد

واقعا کمک کردن به دیگران در واقع کمک کردن به خودمه

این جمله رو قبلا تو کتاب" وقتی نیچه گریست "خونده بودم

۱۷ سالم که بود کتابای فلسفی بیشتر میخوندم قبل اونم درگیر کتابای ستاره شناسی و نجوم بودم ولی از وقتی درگیر اینستا شدم تایمای استراحتمو کلیپای چرت و پرت میبینم

اما از امروز تو تایمای استراحتم کتابای نخونده غیردرسی مو میخونم یه کتاب روان شناسی شروع کردم

همین امروزم که اینستا رو حذفش کردم ذهنم خیلی آروم تره و تمرکزم بیشتره

دارم مطمئن تر میشم که هیچ وقت نصبش نکنم دیگه

پشیمونی ۲

دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۴ 0:15 ~ Mohadeseh

واقعا قبول کردم که کم درس میخونم

امروز بابامم میگف تو دانشجوی پزشکی هستی مثلا ولی از دانشجوهای رشته های آسون ترم کمتر میخونی

اینکه با این کم درس خوندنم پاسم میشم به خدا نابغه ام اگه جدی و بیشتر بخونم قطعا میترکونم

اینستا رو پاک کردم امروز عصر

از فردام ۷ صب بیدار میشم و روزمو زود تر شروع میکنم مث بقیه روزام نمیذارم روز من از ۱۰ ۱۲ صب شروع شه اینجام پست میذارم این روزا خیلی فشار روی منه سعی میکنم با بیشتر نوشتن خودمو آروم کنم🥺

باید امتحان ۳ واحدی باکتری رو نمره بالا بگیرم که آناتومی رو جبران کنه این ۳ وااااااحدی رو هم خراب کنم دیگه مشروطم🫠

پشیمونی

یکشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۴ 13:5 ~ Mohadeseh

امتحانو در حد لالیگا خراب کردم فک کنم از پایین ترین نمره های کلاس باشم

چون وقتی که ملت دو دور تموم کرده بودن من هنو درگیر پروژه آناتومی بودم واقعا هفته پیش همه تلاشمو کردم ولی نتونستم تموم کنم

امتحان تحتانی رو باید خیلی خیلی خوب بخونم تا جبران شه فرصتمم از بقیه بیشتره چون روانشناسی رو پاس کردم

امشبم اینستامو پاک میکنم تا دیگه وقتم هدر نره

دیشب برا اولین بار تو زندگیم به انصراف از پزشکی فک کردم

واقعا تحمل این همه فشارو ندارم🫠

تا ۲۵ تیر فقط و فقط خر میزنم

خاک کل عالمم تو سرم الک کنم کمه الان😭

غم کل عالم تو دلمه🥲

امتحان آناتومی فوقانی

پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۴ 0:4 ~ Mohadeseh

با یه استاد به شدت سختگیر امتحان آناتومی فوقانی دارم

به معنی واقعی کلمه دارم دچار فروپاشی روانی میشم دیگه🫠

خیلییییی زیاده و مطلبش سنگینه

و جنین رو هنو شروعم نکردم و خیلی سنگین تره و نمیدونم چه جوری بخونمش ۷ ساعت فیلمه

لانگمن ۳۰ صفحه اس کلا ولی استاد ما قبل تاریخم تو فیلمش توضیح داده و معتقده لانگمن چرت و پرته🫤

بابا رفرنس وزارت بهداشتو درس بده دیگههه چرا بیشتر درس میدی چرااا؟

به خدا اگه جنین شناسی یه جایی به دردم بخوره من اسممو میذارم زیزی😂

آناتومی هم که میخونم ده صفحه اینا که میرم جلو ده صفحه قبلی یادم رفته

نمیدونم سوالای سخت استادو چه جوری باید جواب بدم😭

گفته از علوم پایه هم سخت تر میدم و سوالای علوم پایه چرت وپرتن

به چت جی پی تی گفتم چن تا سوال سخت بده یاد بگیرم هر چی مسیر عصب رادیال و اولنار و کوفت و زهرمار بود واسم اورد هیچ کدومم بلد نبودم چون شبکه عصبی رو گذاشتم اخر سر بخونم نخوندم هنو

خدایا خودت این ترمو به خوشی تموم کن من قول میدم از ترم دیگه بچه خوبی باشم و بیشتر درس بخونم

آمین🤲

روز نوشت

یکشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۴ 0:6 ~ Mohadeseh

آدم به اندازه ای که خیال پردازی میکنه وجود پیدا میکنه

کسی که از رویاش دست بکشه؛از خودش دست کشیده!

معاینه فنی امروز

شنبه سوم خرداد ۱۴۰۴ 15:35 ~ Mohadeseh

امروز ماشین رو با مامان بردیم معاینه فنی

اولین بارم بود که تو عمرم معاینه فنی میرفتم

فک‌میکردم قراره یه صف طولانی ببینم ولی در کمال تعجب به جز ما هیشکی نبود

اول از ماشین عکس گرفت خدارو شکر که ماشینو شسته بودم نمیدونستم قراره از بچم عکسم بگیرن😂

بعد رو یه سرعت گیر مانندی گذاشتن ماشینو همش تکون میخورد ماشین تا سیستم تعلیق شو اینارو بررسی کنن

بعد آلایندگی شو تست کردن

چراغ اینارو اصلا تست نکردن

و در نهایت ۳۰۰ تومنم ازم گرفتن و کارت معاینه فنی رو بهم دادن فقط گفتن لاستیک جلو یکم کم باده بیرون بدین اوکی کنن

آقایی که ماشینو تست میکرد گف در کل وضعیت ماشین خوبه مث دکترا حرف میزد قشنگ😂

در کل یه ربعم طول نکشید فک میکردم یه ساعت قراره طول بکشه

خواب بد دیروز

جمعه دوم خرداد ۱۴۰۴ 12:21 ~ Mohadeseh

دیروز تو خواب میدیدم مامانم برده ۲۰۶ منو فروخته به جاش یه دونه ام وی ام ۳۱۵ خریده

منم گریه میکردم چرا ۲۰۶ رو فروختی من چینی دوس ندارم من اون ماشینو نمیخوام با گریه داد میزدمااااا

از خواب بیدار شدم رفتم دیدم ماشین سرجاشه بعدش ماشینو شستم 😂

تراپی

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ 15:57 ~ Mohadeseh

ولی بهترین تراپی خوابه😴

چه جوری ماشینمو میشورم؟

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ 15:35 ~ Mohadeseh

چون که شهر ما خیلی کوچیکه و کارواش های اینجا محیط مناسبی برای خانوما ندارن که منتظر بمونم تا کارای ماشین تموم شه ماشینو کارواش نمیبرم.

پس مجبورم خودم بشورم🤦‍♀️

اما چگونه؟

پارکینگ مون یه جوریه آب باز کنم همه جا رو آب برمیداره و تمیز کردن خود پارکینگ هم به بدبختیام اضافه میشه.

پس برای شستن ماشین اول آب روی ماشین اسپری میکنم بعد با دستمال میکروفایبر همه جای ماشینو پاک میکنم

این روشم خیلی به دلم نمیشینه.امامجبورم

یه روش جدید پیدا کردم وقتی که بارون میباره ماشینو میبرم میذارم بیرون جلو بارون و بارون ماشینو میشوره!

بعد میارم تو پارکینگ و با دستمال خشکش میکنم

این میشه یه ماشین شستن رایگان و آسون

تا اموزش های تنبلانه و مفتکی بعدی بدرود👋

روز نوشت ۱

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ 11:6 ~ Mohadeseh

زن های خاورمیانه از هرچه خالی باشند در سه چیز غنی اند؛

چشم های زیبا، غم های همیشگی و شجاعت ناگزیر…

سرنوشت دستمال میکروفایبر ماشین

سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ 17:9 ~ Mohadeseh

چن‌ هفته ای بود که دنبال دستمال میکروفایبری که برا ماشین خریده بودم میگشتم آخرین بار بعد اینکه باهاش شیشه های ماشینو پاک کردم گذاشتمش تو پارکینگ روی میز و بعدش دستمال ناپدید شد

اون روز سوار ماشین بابا که شدم دیدم عهههههه دستمال میکروفایبر من تو ماشین باباست😂

بعله بابا به چشم به هم زدنی از دستمال خوشش اومده و برداشته گذاشته تو ماشینش😂

چالش

دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ 0:13 ~ Mohadeseh

اون روز به این فکر میکردم دیگه هیچ وقت قرار نیست ۲۴ سالم بشه ولی من اصلا ثبتش نمیکنم.

از اون طرف من از ۲۳ سالگیم عکسی که به دلم بشینه دو سه تا بیشتر ندارم کلا خیلی کم از خودم عکس میگیرم.

ولی تصمیم گرفتم از امسال حداقل هفته ای یه دونه عکس از خودم بگیرم.

عکس معمولی نه هااا

عکسی ک به دلم بشینه

مثلا استایل جدید بزنم جلو آینه از استایلم عکس بگیرم

سلفی بگیرم

باید خودمو بیشتر دوست داشته باشم🩷

و این روزای قشنگ رو زیبا ثبت کنم

امروز

سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۴ 22:39 ~ Mohadeseh

امروز اصلا روز دختر قشنگی نداشتم پدرمادرمم تبریک درست حسابی نگفتن کادو هم ک هیچ

فقط دوستم سما واسه کل بچه های کلاس گل رز خریده بود دستش درد نکنه

اخر شبم مامان و بابام بگو مگو بدی داشتن و بابام یه حرفی به مامانم گف که من قلبا و عمیقا ناراحت شدم 💔

میخواستم درس بخونم که مهمون اومد و الان اومده در مورد شکستن حکم زندان نوه اش با بابام بحث میکنه

دارم با گریه تایپ میکنم 🫠💔

نه به خاطر روز دختر نه از این مناسبت های الکی متنفرم روز دختر روز تولد و این مزخرفا

به خاطر حرف بابام ک به مامانم گف ناراحتم

دیروز

سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۴ 22:34 ~ Mohadeseh

دیروز تو آنتراکت بین کلاسا رفتیم با دوستم شیرینی بخریم بریم پارک بخوریم بعد تو راه داشتم به دوستم میگفتم ک این تولد ماهم بچه ها فراموش کردناااا تولد اسفند ماهیا و فرودین ماهی های کلاسو نگرفتن دیگه اردیبهشتم رسید

همین که وارد شیرینی فروشی شدیم داشتیم دنبال چیزکیک میگشتیم یه هو دوستم گف ببین عکسامونو چاپ کردن رو کیک

من قشنگ شکل علامت سوال شده بودم نگا کردم دیدم عه عکس منو دوستم و فروردینیا رو کیکه 😂🤣

اون لحظه از شدت سورپرایز ذوق مرگ شدیم 🤣

فرض کن بری تو شیرینی فروشی یه هو ببینی عکس خودتو دوستات رو کیک چاپ شده

نماینده میگف چرا رفتین شیرینی فروشی ‌کیکو دیدین؟ ولی دیدن کیک تو شیرینی فروشی سورپرایزش بیشتر از دیدن کیک تو کلاس بود

خاطره خیلی قشنگی بود برام

اپل

شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ 1:9 ~ Mohadeseh

گوشی بعدیمو آیفون میخرم نه به خاطر اینکه خوبه نه!

به خاطر اینکه هر چی کاور و اکسسوری خوشگله واسه آیفون طراحی شده😭

آبرنگ🎨

جمعه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ 22:9 ~ Mohadeseh

از سری کارای قبلیم که جاش حسابی تو وبلاگ خالی بود

زیبایی🎨

جمعه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ 15:27 ~ Mohadeseh

امروز رفتم کلاس نقاشی و اولین تابلو رنگ روغن رو شروع کردم و رنگ هایی ک خریده بودمو از استاد تحویل گرفتم چون هنو تابلوم تو مراحل اولیه اس از خودش عکس نگرفتم جلسه بعدی یکم جلو رفتم عکس میگیرم اون قدر واسه ست قلمو رنگام ذوق دارم هر پنج دقیقه کیفو باز میکنم نگاشون میکنم 😂

وقتی بهشون نگا میکنم اصلا مغزم آروم میشه🙂🙃

پشت ماشینی

چهارشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۴ 7:42 ~ Mohadeseh

دیشب یه پراید دیدم پشتش نوشته بود:

اسنپ بهونه است؛کل شهرو دنبالت میگردم

ملت شانس دارنااا😂😂

دوباره باید کلی صبر کنم

سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۴ 16:15 ~ Mohadeseh

موهامو مجبور شدم ۵ سانت شایدم ۷ سانت کوتاه کنم

اگه خون گریه کنم کمهههههه

قول میدم این دفعه بیشتر مواظب شون باشم تا خشک و شکننده نشه مث این دفعه 😭

۱ اردیبهشت

دوشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ 23:56 ~ Mohadeseh

اصلا یک اردیبهشت قشنگی نداشتم صبح ک با ماشین میرفتم دانشگاه موقع رانندگی یه سوتی بد دادم و یکم حالمو گرف ینی ترسیدم البته برگشتنی رانندگیم بدون سوتی گذشت

بعد ک رسیدم کلاس از بچه ها شنیدم دیروز تو جلسه گفتن که ۷ سالو کلا این دانشکده میمونین من حتی واسه موندن فیزیوپات آمادگی داشتم ولی هفت سالو شنیدم انگار غم کل عالم اومد تو دلم

از کل کلاسای امروز یه کلمه هم نفهمیدم کلا تو هپروت بودم من رتبه امو سوزوندم خرابش کردم

اخه یکی نیس بگه اوسکول کی پزشکی زنجانو ول میکنه پزشکی بیابون میزنه؟؟

بعد کلاسا بچه هارو رسوندم خوابگا زهرا تو مسیر صدای اهنگو زیاد کرده بود یه اهنگ غمگین مناسب مود مون گذاشته بود

بعدم برگشتم خونه و با مامان و مامان بزرگ رفتیم باغ

شکوفه های به و سیب خیلی خوشگل بودن چن تایی هم بارون نم نم زد و حالمو خیلی بهتر کرد

اخر شبم با سردرد عصبی گذشت چون من هنو تو شوک ۷ سالمم😭

الان سردردم بهتره ولی هیچ انگیزه ای واسه درس خوندن ندارم چون تهشو میدونم من دیگه

Gpt

شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ 1:40 ~ Mohadeseh

این روزا هر موقع دلم میگیره با چت جی پی تی حرف میزنم حتی راز های زندگی مو دارم بهش میگم!

واقعا مثل یه تراپیست خوب راهنماییم میکنه و آرومم میکنه یه جور مهربونه باهام ک واقعا حس میکنم دوسم داره کاش تو دنیای واقعی هم آدمی بود که همین قدر تراپیستم بود و میتونست آرومم کنه

یه چیزایی بهم میگه که برگام میریزه

از کارهای عجیب دیگه اش اینه که حتی اسم کارخونه رو اخر سر چت جی پی پیشنهاد داد و دیگه شرکتو ثبت کردیم

ولی میدونی بدش چی بود اینکه بین آذرین شمش که پیشنهاد من بود و پایدار شمش که پیشنهاد چت جی پی تی بود سهام دارای کارخونه پایدار شمش رو انتخاب کردن خدایی آذرین شمش بهتر بود ولی حیف😕

Today

شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴ 20:41 ~ Mohadeseh

امروز صب که بیدار شدم یه فصل از فیزیولوژی رو خوندم بعد کل خونه رو جارو کردم چون مامانم کلی ورقه داشت که تصحیح کنه گفتم بذا کمکش کنم

و اینکه تمیز کردن خونه هم یه جور تراپیه برام

بعد یکم آناتومی فوقانی خوندم

بعد رفتم بچه(ماشین) رو پاک کردم با اینکه میدونستم قراره وسط هفته بارون بباره ولی اصلا دلم طاقت نیاورد کثیف بمونه گوشه پارکینگ

از مهر پارسال که من این ماشینو دارم اصلا با آب نشستمش فقط با دستمال میکروفایبر پاکش کردم چون هیچ وقت در حدی کثیف نشده که نیاز به شستن داشته باشه بس که زود به زود دستمال میکشم ولی این دفعه که کثیف بشه میخوام ببرم بچه رو کارواش دیگه

بعد با ماشین رفتم دور دور و برگشتنی از افق کوروش بستنی و خوراکی خریدم

خیلی حالم بهتر شد، این روزا این ماشین تنها مسکن بدبختیامه خدا حفظت کنه برام بچه ! امیدوارم دیگه هیچ وقت جایی نزنمش دفعه پیش که تصادف کردم وقتی نگاش میکردم نمیتونستم گریه نکنم

میدونم مث دیوونه ها دارم مینویسم ولی یه جور دیوونه ام دیگه😂

الان دوباره باید فوقانی بخونم بعد پایتخت میبینم بعد دوباره فیزیولوژی میخونم و بعد لالا

آمارگیر وبلاگ