تراپی
چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ 15:57 ~ Mohadesehولی بهترین تراپی خوابه😴
ولی بهترین تراپی خوابه😴
چون که شهر ما خیلی کوچیکه و کارواش های اینجا محیط مناسبی برای خانوما ندارن که منتظر بمونم تا کارای ماشین تموم شه ماشینو کارواش نمیبرم.
پس مجبورم خودم بشورم🤦♀️
اما چگونه؟
پارکینگ مون یه جوریه آب باز کنم همه جا رو آب برمیداره و تمیز کردن خود پارکینگ هم به بدبختیام اضافه میشه.
پس برای شستن ماشین اول آب روی ماشین اسپری میکنم بعد با دستمال میکروفایبر همه جای ماشینو پاک میکنم
این روشم خیلی به دلم نمیشینه.امامجبورم
یه روش جدید پیدا کردم وقتی که بارون میباره ماشینو میبرم میذارم بیرون جلو بارون و بارون ماشینو میشوره!
بعد میارم تو پارکینگ و با دستمال خشکش میکنم
این میشه یه ماشین شستن رایگان و آسون
تا اموزش های تنبلانه و مفتکی بعدی بدرود👋
زن های خاورمیانه از هرچه خالی باشند در سه چیز غنی اند؛
چشم های زیبا، غم های همیشگی و شجاعت ناگزیر…
چن هفته ای بود که دنبال دستمال میکروفایبری که برا ماشین خریده بودم میگشتم آخرین بار بعد اینکه باهاش شیشه های ماشینو پاک کردم گذاشتمش تو پارکینگ روی میز و بعدش دستمال ناپدید شد
اون روز سوار ماشین بابا که شدم دیدم عهههههه دستمال میکروفایبر من تو ماشین باباست😂
بعله بابا به چشم به هم زدنی از دستمال خوشش اومده و برداشته گذاشته تو ماشینش😂
اون روز به این فکر میکردم دیگه هیچ وقت قرار نیست ۲۴ سالم بشه ولی من اصلا ثبتش نمیکنم.
از اون طرف من از ۲۳ سالگیم عکسی که به دلم بشینه دو سه تا بیشتر ندارم کلا خیلی کم از خودم عکس میگیرم.
ولی تصمیم گرفتم از امسال حداقل هفته ای یه دونه عکس از خودم بگیرم.
عکس معمولی نه هااا
عکسی ک به دلم بشینه
مثلا استایل جدید بزنم جلو آینه از استایلم عکس بگیرم
سلفی بگیرم
باید خودمو بیشتر دوست داشته باشم🩷
و این روزای قشنگ رو زیبا ثبت کنم
امروز اصلا روز دختر قشنگی نداشتم پدرمادرمم تبریک درست حسابی نگفتن کادو هم ک هیچ
فقط دوستم سما واسه کل بچه های کلاس گل رز خریده بود دستش درد نکنه
اخر شبم مامان و بابام بگو مگو بدی داشتن و بابام یه حرفی به مامانم گف که من قلبا و عمیقا ناراحت شدم 💔
میخواستم درس بخونم که مهمون اومد و الان اومده در مورد شکستن حکم زندان نوه اش با بابام بحث میکنه
دارم با گریه تایپ میکنم 🫠💔
نه به خاطر روز دختر نه از این مناسبت های الکی متنفرم روز دختر روز تولد و این مزخرفا
به خاطر حرف بابام ک به مامانم گف ناراحتم
دیروز تو آنتراکت بین کلاسا رفتیم با دوستم شیرینی بخریم بریم پارک بخوریم بعد تو راه داشتم به دوستم میگفتم ک این تولد ماهم بچه ها فراموش کردناااا تولد اسفند ماهیا و فرودین ماهی های کلاسو نگرفتن دیگه اردیبهشتم رسید
همین که وارد شیرینی فروشی شدیم داشتیم دنبال چیزکیک میگشتیم یه هو دوستم گف ببین عکسامونو چاپ کردن رو کیک
من قشنگ شکل علامت سوال شده بودم نگا کردم دیدم عه عکس منو دوستم و فروردینیا رو کیکه 😂🤣
اون لحظه از شدت سورپرایز ذوق مرگ شدیم 🤣
فرض کن بری تو شیرینی فروشی یه هو ببینی عکس خودتو دوستات رو کیک چاپ شده
نماینده میگف چرا رفتین شیرینی فروشی کیکو دیدین؟ ولی دیدن کیک تو شیرینی فروشی سورپرایزش بیشتر از دیدن کیک تو کلاس بود
خاطره خیلی قشنگی بود برام
گوشی بعدیمو آیفون میخرم نه به خاطر اینکه خوبه نه!
به خاطر اینکه هر چی کاور و اکسسوری خوشگله واسه آیفون طراحی شده😭
از سری کارای قبلیم که جاش حسابی تو وبلاگ خالی بود
امروز رفتم کلاس نقاشی و اولین تابلو رنگ روغن رو شروع کردم و رنگ هایی ک خریده بودمو از استاد تحویل گرفتم چون هنو تابلوم تو مراحل اولیه اس از خودش عکس نگرفتم جلسه بعدی یکم جلو رفتم عکس میگیرم اون قدر واسه ست قلمو رنگام ذوق دارم هر پنج دقیقه کیفو باز میکنم نگاشون میکنم 😂
وقتی بهشون نگا میکنم اصلا مغزم آروم میشه🙂🙃

دیشب یه پراید دیدم پشتش نوشته بود:
اسنپ بهونه است؛کل شهرو دنبالت میگردم
ملت شانس دارنااا😂😂
موهامو مجبور شدم ۵ سانت شایدم ۷ سانت کوتاه کنم
اگه خون گریه کنم کمهههههه
قول میدم این دفعه بیشتر مواظب شون باشم تا خشک و شکننده نشه مث این دفعه 😭
اصلا یک اردیبهشت قشنگی نداشتم صبح ک با ماشین میرفتم دانشگاه موقع رانندگی یه سوتی بد دادم و یکم حالمو گرف ینی ترسیدم البته برگشتنی رانندگیم بدون سوتی گذشت
بعد ک رسیدم کلاس از بچه ها شنیدم دیروز تو جلسه گفتن که ۷ سالو کلا این دانشکده میمونین من حتی واسه موندن فیزیوپات آمادگی داشتم ولی هفت سالو شنیدم انگار غم کل عالم اومد تو دلم
از کل کلاسای امروز یه کلمه هم نفهمیدم کلا تو هپروت بودم من رتبه امو سوزوندم خرابش کردم
اخه یکی نیس بگه اوسکول کی پزشکی زنجانو ول میکنه پزشکی بیابون میزنه؟؟
بعد کلاسا بچه هارو رسوندم خوابگا زهرا تو مسیر صدای اهنگو زیاد کرده بود یه اهنگ غمگین مناسب مود مون گذاشته بود
بعدم برگشتم خونه و با مامان و مامان بزرگ رفتیم باغ
شکوفه های به و سیب خیلی خوشگل بودن چن تایی هم بارون نم نم زد و حالمو خیلی بهتر کرد
اخر شبم با سردرد عصبی گذشت چون من هنو تو شوک ۷ سالمم😭
الان سردردم بهتره ولی هیچ انگیزه ای واسه درس خوندن ندارم چون تهشو میدونم من دیگه