یه دختر اروم ک حرفای زیادی برای نوشتن داره وبلاگمو خیلی دوس دارم چون پناه همه بی پناهی های منه❤

دفترچه خاطرات من دفترچه خاطرات من دفترچه خاطرات من

دیروز

پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴ 17:56 ~ Mohadeseh

دیروز کم مونده بود که باعث تصادف بشم

من داشتم تو پیاده رو راه میرفتم یه خانومه با ماشینش رد میشد و همزمان منو نگا میکرد

اون قدر نگام میکرد که حواسش نبود کم مونده بود بزنه ماشین جلویی

ولی محکم ترمز گرف خداروشکر یکم فقط سپر ماشین عقبی رو لمس کرد خوب تونست جمع کنه

ولی هنو برام سواله چرا داشت نگام میکرد؟

شاید از بارونیم خوشش اومده بود؟

نمیدونم

آمارگیر وبلاگ