یه دختر اروم ک حرفای زیادی برای نوشتن داره وبلاگمو خیلی دوس دارم چون پناه همه بی پناهی های منه❤

دفترچه خاطرات من دفترچه خاطرات من دفترچه خاطرات من

مشکلات بیبی فیس بودن

پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳ 19:16 ~ Mohadeseh

دیروز رفتم مغازه کلی خوراکی جمع کردم سوپرمارکتم شلوغ بود همین جوری منتظر وایسادم جلو میز تا نوبتم برسه حساب کنم

همین جوری که داشتم وسایلا و این ور اون ورو نگا میکردم نگو نوبتم رسیده حواسم نیس فروشنده صدام کرد عمو وسایلاتو بده من؟؟

عمو؟؟؟

نه خدایی با ۲۳ سال سن به من میگی عمو؟؟

من داشت خنده میگرف و با بدختی خودمو کنترل کرده بودم

ولی فک کنم فروشنده متوجه خندیدم شد چون بعدش پرسید ۶ تا اب معدنی میخواستن خانوم...؟ فامیلی مو گف این بار

برگاممم ریخت باز!! فامیلی مو میدونست با اینکه من خیلی ازش خرید نکرده بودم و کارتمم بهش نداده بودم هنو که بگم از رو کارت اسممو خونده شاید چون همکلاسی داییم بوده و داداشمم میشناسه منم شناخته دیگه

ولی فروشنده خیلی جنتلمن بود آب معدنی ها سنگین بودن خودش بدون اینکه من بگم تا کنار ماشین اورد گذاشت که من تو زحمت نیفتم

حقیقتا از این حرکت فروشنده تعجب کردم چقدر یه انسان میتونه شریف باشه!

فعلا تا عید نیاز به رفتن به سوپر مارکت ندارم چون امروز مامانمو بابام رفتن از نمایندگی شیرین عسل تو شهرک سلیمی کلییییی خوراکی خریدن و تا عید قطعا کافیه واسم خوراکیا

آمارگیر وبلاگ