یه دختر اروم ک حرفای زیادی برای نوشتن داره وبلاگمو خیلی دوس دارم چون پناه همه بی پناهی های منه❤

دفترچه خاطرات من دفترچه خاطرات من دفترچه خاطرات من

آخرین روز بهارم چطور گذشت؟

پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ 2:7 ~ Mohadeseh

خب دیروز ۳۱ خرداد من دو تا امتحان داشتم تو یه روز و یه ساعت بله بدشانسی که میگن اینه

اخلاق هوشبری که یه جزوه ۱۰ صفحه داشت و ۸ تا پاور فک میکردم نهایت ۳ ساعت طول بکشه

ادبیات هم یه جزوه ۲۰صفحه ای داشت که فک میکردم خوندنش یه ساعت طول بکشه

ولی ای دل غافل فلفل نبین چه ریزه حکایت این جزوه های مزخرف بود و اینگونه بود که ساعت ۵.۵ صبح تنها کسی که سالن مطالعه داشت خر میزد من بودم دیگه اخر سر ۳ تا صندلی رو چسبوندم بهم به حالت خوابیده پاور اخلاق میخوندم همه چیم تو گوشی بود و به معنای واقعی کلمه سوزش چشم داشت منو میکشد ولی چاره ای نبود

خلاصه فقط تونستم ۲ ساعت بخوابم رفتم سر جلسه امتحان اولی از چیزی که فک میکردم سخت تر بود ولی چون استادش مهربون بود خود استاده سر جلسه جواب دوتا از سوالایی که بلد نبودمو بهم گف😎 خلاصه نمره عالی نه ولی مطلوبی میگیرم (امتحان سختی بوداا دو نفر شاید بیفتن)

بعد رفتم ادبیات دیگه اخرای ادبیات رنگم اون قدر پریده بود مراقب میگف دخترم چایی آبی چیزی نمیخوای برات بیارم؟

ادبیاتم پشت سر گذاشتیمو غول دانشگاه تقریبا تمومید یه امتحان زبان آسون مونده البته اونم جای بدی افتاده باید برم ولنجک دانشکده پزشکی امتحانشو بدم 😑

بعد با مائده رفتیم پاساژ آسمان برا دوستم هدیه گرفتم بعد رفتیم کافه کلانا یه ترامیسو خوردم و با مائده تابیدیم و خوش گذشت

رسیدم خوابگاه که بخوابم اما خوابم نبرد😐تا پنج عصر که خوابم برده بود ناظمه نمیدونم چش بود اومد درو اتاقو باز کرد داخل اتاقو نگاه کرد و رف منم از خواب بیدار کرد با بدبختی برا بار دوم خوابیدم که این دفعه تلفن زنگ زد خلاصه از حالت منگی اومدم بیرون و رفتم یکم زمین خوندم تو سالن مطالعه و الان میخوام بخوابم و بااایدد فردا ۵ صبح بیدار شم

تا فردا 5a.m باییی

آمارگیر وبلاگ